دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . . دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!! ولی ... هیچوقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا ! یک هفته در تب ســـــــوخت . . . !!
برچسب:
نویسنده: امیر زند
کاشکی میشد دوباره باز همو پیدا بکنیم
سفره ی عشق مونو باهم دیگه وا بکنیم
کاش تو این شهر غریب صدای آشنا بیاد
دل من هواتو کرده فقطم تو رو میخواد
…
زندگی با عشق تو رنگ دیگه داشت برام
رفتی و بدون تو تلخ شده روز و شبام
دل من با هیچکسی نمی تونست خو بگیره
شب و روز منتظر و چشم براهت مونده نگام
کسی مثل تو نشد کسی مثل تو نبود
همش از خدا می خوام که بیایی زود زود
برچسب:
نویسنده: امیر زند
یادم باشه من تنهام
یادم باشه که آدمها به عشق میخندن
یادم باشه که به دنیا نیومدم تا به ارزو هام برسم
برچسب:
نویسنده: امیر زند
برچسب:
نویسنده: امیر زند
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم...
برچسب:
نویسنده: امیر زند
دل بکن ! آینه اینقدر تماشایی نیست
حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا
دو برابر شدن غصه تنهایی نیست ؟!
بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را
قایق ات را بشکن! روح تو دریایی نیست
آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد
آه! دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست
آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست
حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست
خواستم با غم عشقش بنویسم شعری
گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست
برچسب:
نویسنده: امیر زند
رویِ دلت چادری بکش؛
اینجا به اندازه ای که «مرد» ندارد؛
نامحرم دارد ...
برچسب:
نویسنده: امیر زند
دست هایم را محکم تر بگیر؛
من هنوز هم نمی خواهم؛
تو را به دستِ خاطرات بسپارم ...!
برچسب:
نویسنده: امیر زند
آنچه که دل، قادر به حذف کردنش نیست؛
ذهن، مرتب به یادش می آورد ...!
برچسب:
نویسنده: امیر زند
گویند کریم است و گنه می بخشد
گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم . . . ؟
برچسب:
نویسنده: امیر زند