دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . . دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!! ولی ... هیچوقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا ! یک هفته در تب ســـــــوخت . . . !!
کاشکی میشد دوباره باز همو پیدا بکنیم
سفره ی عشق مونو باهم دیگه وا بکنیم
کاش تو این شهر غریب صدای آشنا بیاد
دل من هواتو کرده فقطم تو رو میخواد
…
زندگی با عشق تو رنگ دیگه داشت برام
رفتی و بدون تو تلخ شده روز و شبام
دل من با هیچکسی نمی تونست خو بگیره
شب و روز منتظر و چشم براهت مونده نگام
کسی مثل تو نشد کسی مثل تو نبود
همش از خدا می خوام که بیایی زود زود
برچسب:
نویسنده: امیر زند