دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . . . دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!! ولی ... هیچوقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا ! یک هفته در تب ســـــــوخت . . . !!
دست هایم را محکم تر بگیر؛
من هنوز هم نمی خواهم؛
تو را به دستِ خاطرات بسپارم ...!
برچسب:
نویسنده: امیر زند